پیچکی مرموز

ریشه می دواند و بالا می رود از روحم...

غزال۲

زهره | چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۷ | 2:12

شوق معرفت جویی بر تمام وجودش غلبه داشت. به هر علمی علاقه می ورزید، هر دری را به امید آن که شاید منجر به دریافت یقین شود، می کوبید.
(ص۳۱)


می گویند وقتی دربانان مدرسه به خواجه گزارش دادند که خطیب شب ها در کتابخانه با شراب و شاهد سر و کار دارد، وی چیزی به روی او نیاورد.فقط حقوق ماهانه اش را افزود و پیغام داد که چون مخارج شیخ زیاد است، مبلغی ناقابل بر ماهانه ش افزوده شد. شیخ دریافت که خواجه از عشرت های شبانه خبر یافته است و آن را ترک کرد. 
(ص۵۶)

 

کتاب

فرار از مدرسه

عبدالحسین زرین کوب

امام غزالی

غزال

زهره | دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۷ | 22:33
از وقتی خود را می شناخت کوشیده بود از اسرار عقاید خلق سر در بیاورد و سالها این کوشش نومیدانه، اندیشه ی وی را مشغول می داشت.

در این مدت با کنجکاوی و دقت یک طالب علم واقعی همه جا دنبال حقیقت بود. اگر با رفیقی ظاهری مشرب برمیخورد، سعی می کرد بر آنچه وی را به مذهب ظاهری کشانده بود آگاه شود. وقتی به کسی می رسید که مشرب فلسفی داشت، در صدد برمی آمد عمق فلسفه ی او را بشناسد و اگر زندیقی می یافت از آنچه وی را نسبت به دین و شریعت گستاخ می داشت، سوال می کرد.

(ص۱۴)

 

عطش پایان ناپذیری که در درونش زبانه می زد، فقط به حقیقت خرسند می شد، به آن حقیقت که جای تردیدی در آن نباشد.

(ص۱۵)

 

فرار از مدرسه

عبدالحسین زرین کوب

امام غزالی

کتاب

سرکشی در زیرزمین

زهره | یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۷ | 21:11
با وجود سرمای خفیف، پنجره ی زیرزمینو باز می کنم. باد ملایمی که میاد تو، همراه خودش سرما و بوی بارونو هم میاره.

خسته از خونه تکونی خودمو روی لحاف و تشک پخش می کنم و گوشی رو می گیرم دستم. 

 به چند تا دنیای همزمان دیگه فکر می کنم که می تونست وجود داشته باشه. توی هر کدوم از دنیاها، یکی از آرزوهای من یا یکی از احتمالات ممکن، به وقوع پیوسته. میرم سراغ پینترست. یه سری کلمه رو سرچ می کنم. کلیدواژه های رویایی من! عکسایی برام باز میشن که به تصور رویا کمک می کنن، خیالامو واقعی تر می کنن. پازل ذهنیمو کامل تر میکنن.

بابا میگه خطرناکه، نرو! میگه همین که من میام و می بینم اینجایی، چراغ زیرزمین روشنه، خیالم راحت میشه.

پس خیال من چی بابا؟ خیال من که داره خودشو می کوبه به در و دیوار ذهنم، راحت نیست، ناراحته، زخمیه. پس تکلیف خیال من چی میشه؟

از سرما عطسه می زنم، ولی ذهنم صبر نداره برای پیشروی هاش. بی وقفه صحنه ها رو پردازش می کنه و جلو میره.

برای شام صدام می زنن، من اما گرسنه نیستم. توی یکی از همون خیالات، کنار کسی که باید، پشت یه میز ساده ی چوبی، توی پیاده روی خیس، شامم رو خوردم.

باد صدای لولای پنجره رو درمیاره.

باد میاد تو و  کتابی رو که روی زمینه، ورق می زنه، ورق خوردنشو نمی بینم، فقط صداش میاد.

شبیه صدای بال زدنه. بال زدن آشفته و ناشیانه ی یک پرنده.

پرنده ناشیه، نه چون بار اولشه که پرواز می کنه، ناشیه چون زخمیه. از صدای بالهاش معلومه. بال زدنش قویه، درسته، ولی نامنظمه، رنجوره.

کتابو می گیرم دستم، انگار که ورق هاش، بال و پر خودم باشه، باهاش یکی میشم. بال می زنم و توی صفحاتش پرواز می کنم. 

صدای باز و بسته شدن پنجره میاد، باد می خوره به صورتم. نابلدم، اما باز بال می زنم، می خورم زمین، می خورم به تیربرق و باز بال می زنم. کتاب روی یه صفحه متوقف میشه:

"روی دفترهای دبستانی ام

روی میز تحریرم، روی درختان

روی ماسه، روی برف

نام تو را می نویسم.

روی همه ی برگ های خوانده شده

روی همه ی برگ های سفید

روی سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر

نام تو را می نویسم.

روی جنگل و کویر

روی آشیانه ها، روی گل های طاووسی

روی پژواک کودکی ام

نام تو را می نویسم.

روی کشتزاران، روی افق

بر بال های پرندگان

بر آسیاب سایه ها

نام تو را می نویسم.

بر پناهگاه های ویران گشته ام

روی دیوارهای دلتنگی ام

روی تنهایی عریان

بر امیدی بی خاطره

نام تو را می نویسم.

من زاده شدم تا تو را بشناسم

تا تو را بنامم

آزادی! "

دیگه بادی حس نمیشه. 

نه که باد نباشه، هست، فقط حس نمیشه. انگار که تونستم اوج بگیرم و روش معلق بشم. انگار سبک تر شدم. دیگه زخمی نیست، دردی نیست، دیگه دیواری نیست، برخوردی نیست، شکسته شدنی نیست.

هرچی هست بی وزنیه و رهایی.

رهایی مطلق.

حال عجیب

زهره | یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۷ | 14:10
امام الحرمین جوینی یه دانشمند و فقیه بوده که از بزرگای زمان خودش و استاد خیلی ها، مثل ابوحامد غزالی(صاحب کیمیای سعادت) بوده.

یه روایتی ازش هست که قبل مرگ و توی حالت احتضار میگه:

" می‌میرم و نمی‌دانم به چه چیز باور دارم. ای کاش مثل پیرزنان نیشابور می‌مردم که دست کم می‌دانند که به چه چیزی باور دارند. من هر حرفی را و هر اصلی را ده دلیل علیه آن و ده دلیل بر له آن دارم و در این میان نمی‌دانم حق کدام است و باطل کدام. "

 

امام الحرمین

ابوحامد غزالی

بی بهره

زهره | شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۷ | 18:18
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش.

 

و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

 

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته
       بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار
         بر نیزه‌هایشان.

 

□

 

تو را چه سود
               فخر به فلک بَر
                                فروختن
هنگامی که
             هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند.

 

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
              به داس سخن گفته‌ای.

 

آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
    از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
                       هرگز
باور نداشتی.

 

□

 

فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان
                              بازمی‌آمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
                    سر برنگرفته‌اند!

 

 

۲۶ دیِ ۱۳۵۷
لندن

شعر

شاملو

وطن

زهره | جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۷ | 22:16
من از این سرزمین چه خواستم 
جدا از تکه‌ای نان 
گوشه‌ای سرشار از  اطمینان  
جیبی سیر و 
مُشتی آفتابِ آرام...
بارانی از دوست داشتن و 
پنجره‌ای باز  به سوی آزادی و عشق.

من بیش از این چه خواستم
که هرگز نبود. 
 
تا که نیمه‌شبی
دروازه‌ای را شکستم 
 رفتم
...برای همیشه رفتم.

شیرکو بیکس
ترجمه:علی رسولی

جریان عشق

زهره | پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۷ | 15:57
واقعا هرسال این سوال برام پیش میاد که چرا یه سری چیزا رو یک سااااال و بلکه بیشتر نگه داشتم و انباشتم؟ این ها خاطره ان و ارزش نگه داشته شدن دارن واقعا؟ ارزش همون جای کمی که گرفتن و همون دستی که روش دستمال میکشه رو دارن؟

 

الان کلی از گزارش کارای دوران کارشناسی رو دور ریختم.

به علاوه ی رونوشت یه عالم نامه ی اداری و اعتراضی به وزیر و رییس و مدیر و کی و کی! 

این نامه ها خاطره انگیز بودن البته. با این حال نگهشون نمی دارم.

چه اهمیتی داره که من سال فلان چه سختی ای کشیدم و چه اعتراضایی کردم؟ مخصوصا که اعتراضا نتیجه هم نداشتن.

یه سری کتابم که مال نوجوانی خودمه رو جدا کردم بدم کتابخونه ی مدرسه. هرچند سخته دادنش. ولی می دونم استفاده نمی کنم. اینجوری لااقل شاید کس دیگه ای بخونه شون.

حرف کتاب شد، اینم بگم.

هفته ی پیش کلی کتاب بردم مدرسه برا بچه ها. اولین بار بود این کارو می کردم. قبلش تو کلاس از خوندن و داستان و دنیای جادویی کلمه ها براشون گفته بودم. ولی کتاب نبرده بودم.

سعی کردم کتابای جذابی باشه. یعنی در درجه ی اول برام خوندنی بودنش مهم بود تا صرفا آموزنده بودنشون. 

هی فکر می کردم سر کلاس راجع به هر کتاب چی بگم که بهتر تبلیغ شه و بچه های کتاب نخونده ی من ترغیب شن. 

هفته ی پیش، کتابا رو روی هم گذاشته بودم و شبیه شیرینی بسته بودمشون.

وارد کلاس که شدم جیغ زدن دخترا. 

و نمی دونستن که منم دارم تو دلم یه جیغ بلند می زنم از ذوق.

وای! فکرشم نمی کردم که استقبال کنن. این هفته که رفتم بازم کتاب بردم.

تقریبا همه شون یکی خونده بودن و مبادله کرده بودن. 

خیلی خوشحال شدم.

+ حالا این وسط مربی پرورشی گیر داده که چی بوده دادی؟ مشکلی نداشته باشن کتابا.

نمی دونم واقعا نمی دونه یا خودش رو به ندونستن زده. این دخترا همه شون گوشی و سیم کارت دارن. به هر چیز خوب و بدی دسترسی دارن و من حتی اگه بی محتوا ترین کتابا رو هم بدم، از فیلما و محتواهایی که خیلی هاشون مدام باهاش سر و کار دارن بهتره.

+ این دفعه یادم بود توصیه ت رو و شازده کوچولو رو هم بردم.

خونه تکونی

مدرسه

کتاب

فاصله

زهره | پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۷ | 13:1
 

فاصله زیاد هم بد نیست

گاهی نبودن ها، نداشتن ها

محبوب ترند

من کسی را می شناسم که نمی بینمش

نیست

اما به رگ و ریشه ام چسبیده

تکان می خورم تکان می خورد

می روم می رود

می آیم می آید

هروقت دلم می گیرد

این جاست

وسط ریخت و پاش ذهنم

طوری که می توانم از بودنش کام بگیرم

همان گونه که دلم می خواهد

مثل دوچرخه ای که دوستش داشتم،

خواب می دیدمش اما،

پسر همسایه سوارش می شد

بی آن که شبیه به من لذتش را ببرد.

 

رسول ادهمی

 

دنیا بدون تو یکی دو شماره تنگ است

رسول ادهمی

کتاب

کتابای خاک گرفته

زهره | پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۷ | 12:51
تنهام.

دارم کتابخونه مو مرتب می کنم. خاک گرفتن از بس نخوندم. دستمال می کشم و یه ورقی می زنم.

موزیکام داره رندوم پخش میشه.

بعضی کتابا خونده شده و خیلی هاش نه. 

هرچی ام این چند سال برا خودم قانون "خرید کتاب ممنوع!" گذاشتم که اول نخونده هام تموم شه، فایده نداشته.

بعضی کتابام اولش امضا دارن. یا نویسنده یا امضا و یادداشت کسی که برام خریده.

حال سرشار از فراغت خوبیه. 

برم یه چیزی (به قول پریسا دوستم، علف) دم کنم و اضافه کنم به این خوشی مدت دار.

خونه تکونی

خاطره

زهره | چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ | 23:10

تو این مرتب کردن ها، یه دفتر پیدا کردم. از اون دفترا که میدادیم معلمامون برامون یادداشت بنویسن. (اون موقع بچه ها دفترو میدادن همکلاسی ها و معلم ها میگفتن برامون خاطره بنویسین. من با این کلمه همیشششششه مشکل داشتم. میدادم میگفتم دست خطتون رو میخوام یا مثلا می گفتم یه یادگاری بنویسین.خلاصه که من از اوان کودکی توجه داشتم به این چیزا! بعله! ) بعد یه صفحه ش رو معلم ریاضیم برام نوشته، خانم عظیمی. سوم راهنمایی بودم و سه سال بود شاگردش بودم و خیلی دوستش داشتم. 

خلاصه که سالها گذشت و من علی رغم تمام تصورت کودکی و نوجوانی، معلم شدم. یکی از خیالهای دوران دانشجوییم هم این بود که بیام دبیرستانی که خودم درس خوندم، درس بدم. دانشگاه تموم شد و تعیین جا شدیم. سهمیه خدمت من شد یه شهری غیر شهر خودم و اون رویای درس دادن توی دبیرستان خودم، برآورده نشد.

بعدتر فهمیدم خانم عظیمی به خاطر شوهرش انتقالی گرفته و توی همون شهری زندگی می کنه و درس میده که منم درس میدم. مقطعش رو هم تغییر داده و اومده دبیرستان(متوسطه ۲).

و ما الان توی یه مدرسه همکاریم :)

امشب از اون صفحه که برام نوشته عکس گرفتم و براش فرستادم.

 

+ بعد نوشت:این قضیه کلمه های "خاطره" و "دست خط" و ... استفاده ی به جا ازشو داشتم برا مامانم تعریف می کردم. مامانم گفت نه اونا درست میگفتن. منظورشون این بوده که یه چیزی بنویسین که بعدا خاطره میشه. چمیدونم والا!

+ بازم از مزایای خونه تکونی میگم براتون.

خونه تکونی

زهره | چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ | 19:57
۱- یه سری کتابو بسته کردم بدم کتابخونه. یه سری رو هم باید بدم بازیافت، که معادلش اینجا میشه همون گاری های نووووون خشکی، پلاستیک کهههههنه، آبگرمکن خرااااااب داری بیار!

۲- چند تا لباس هم گذاشتم کنار. اگه جایی رو پیدا کردم که بشه ببرم که می برم، وگرنه میذارم دیوار مهربانی. لباسای قشنگی ام هستن ها. مخصوصا چند تا مانتوی قشنگمم گذاشتم:) . ولی خب هنوز به اون درجه نرسیدم که چیزایی رو که خیلی خیلی خیلی دوست دارم، بدم برن.

 

۳- خونه تکونی پدیده ی وحشتناکیه. یعنی یکباره بودنش ترسناکه. مخصوصا خونه های بزرگ قدیمی. الانم فقط و فقط به خاطر مامانم دارم کارا رو می کنم. من نکنم خودش می کنه با دست دردش.

۴- شنبه و یکشنبه دانشگاه که نمیرم. دوشنبه و سه شنبه ام مدرسه ها تعطیل میشه احتمالا. بنابراین احتمالا امروز آخرین روز مدرسه بود.

همین دیگه. برم به باقی کارا برسم.

عید

خونه تکونی

زهره | چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ | 12:20


جاده های بی پايان را دوست دارم
دوست دارم باغ های بزرگ را
رودخانه های خروشان را
من تمام فيلمهايی که در آنها
زندانيان موفق به فرار می شوند
دوست دارم
دلتنگ رهايی ام
دلتنگ نوشيدن خورشيد
بوسيدن خاک
لمس آب
در من يک محکوم به حبس ابد
پير و خميده
با ذره بينی در دست
نقشه های فرار را مرور می کند

رسول یونان

 

رسول یونان

شعر

کوری

زهره | سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۷ | 22:54
بعد از تبخال، نوبت درد چشم بود.

توی سرچام فهمیدم این ویروس تبخال، تو چشم هم میتونه رشد کنه.گفتم بعید نیست آلودگی از لبم رسیده باشه به چشمم.

 چیزایی که راجع به عفونتا و عواقبش خوندم، وحشتناک بود.در حدی که قضیه رو رسونده بود به پیوند قرنیه و خالی کردن چشم!!

می دونستم در اون حد نیستما، ولی خب آدم احتمال میده به هر حال. 

خلاصه که دو روز کارم شده بود تصور کردن از دست دادن چشمم توی موقعیتای مختلف. توی مدرسه، دانشگاه، پیش دوستام...

امروز سر کلاس از درد چشمم، سر درد گرفتم و چند بار دیدم تار شد.بعدش دیگه رفته رفته بهتر شدم و الان فقط یه کم درد میکنه.

تصمیم داشتم بعد مدرسه برم دکتر که دیگه خوب شد خودش.

الانم دارم هی چشممو می گردونم این ور و اون ور، شبیه کسی که سالها نابینا بوده، از دیدن لذت می برم!

درمان

زهره | دوشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۷ | 0:37
نوشته سیر بذاری رو زخم تبخال، خوب میشه. گذاشتم، ببینم چی میشه.

 

دیشب

زهره | دوشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۷ | 0:18
🍁

ستاره‌ها؛
اشک‌های ما هستند!

شب‌ها را 
ما روشن نگه می‌داریم...


 

شعر

رسول یونان

حاشیه ی مهم تر از متن

زهره | یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۷ | 22:8
درسم رسیده به دستگاه تناسلی. بچه ها یه ذوقی دارند که نگو!

یعنی من یه کلمه ی "آمیزش" یا "تولیدمثل جنسی" که میگم اینها وا میرن از خنده و پچ پچ هاشون شروع میشه. دیگه وضع کلاس رو وقتی دارم دستگاه ها رو مفصل باز می کنم و با جزییات تشریح می کنم، خودتون تصور کنین.

من به این درس که می رسم، هر سال میشه همین موقع ها، وقت رو غنیمت میدونم، شروع می کنم از چیزایی میگم که میدونم دلشون ضعف میره برا پرسیدنش و شرمشون اجازه نمیده. مخصوصا از بهداشتشون.

نزدیک عیدم هست و بچه ها به زور بند میشن تو کلاس. این ها رو که میگم، سر تااااا پاشون گوش میشه برای شنیدن و زنگ تفریح، سیل سوال ها و حرف ها و مشکلات جسمیه که سمت من روانه میشه.

+ الان اومدم علاوه بر کتابایی که دارم، توی نت چرخ بزنم ببینم چیا داره که دست پر باشم فردا. طبق معمول سایتای نی نی ناز و مامان ناز و بیتوته و نمناک، تنها سایتایی ان که این مطالب رو دارن. بعد یکیشون گفته هر روز ژل بهداشتی استفاده کنین، اون یکی گفته این ژلا همه شون اخن! بعدی گفته خودتونو با سرکه بشورین و بعدی ام یه سری دستورات دیگه!!

کی قراره پیشرفت کنیم پس؟

+ ناچارم برم سراغ سایتای کفار!

+ چیزای حساسیه واقعا. آدم بخواد بی اطلاع نظر بده و کسی به واسطه ی همین نظرات، طوریش بشه، نابخشودنیه.

زن

دستگاه تولیدمثل

مدرسه

زیست شناسی

یه کم شعر

زهره | یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۷ | 21:53
دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا

تنم از بی‌دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا

 

+جناب امیرخسرو دهلوی فرموده ان.

+ عجب حالیه ها. یه خود آزاری دلچسب!

شعر

دهلوی

ناخونده

زهره | یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۷ | 1:8
تب خال چی میگه این موقع؟

خوابیده بودم.

چند دقیقه پیش با حال بد پا شدم از خواب.

دیدی وقتی که توی یه غم و مصیبت بزرگی هستی و اون غم حتی خوابتو سنگین می کنه. و درست از لحظه ی بیدار شدن باز یه چیزی چنگ می ندازه به وجودت و آسوده ت نمی ذاره؟

همون حالم.

+ نمی دونم! شاید میون اون همه دعا، خدا فقط همون "دردش به جونم" رو شنیده! که اگه این طوره، تا باشه از این حال ها و دردها.

زهره | شنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۷ | 17:20
ارائه م تموم شد.

خیلی خوب بود. استاد سخت گیرم راضی بود:)

ازم پرسید اینا رو تنهایی خوندی؟ 

یا بعد از مثال هایی که می زدم ازم پرسید معلم بودی. نه؟

خوشحال کننده بود این سوالاش.

هوام که عالیه امروز. خوبه همه چی.

فقط یه چیزی هست که حل نشده! حل میشه ایشالا.

 

این از امروز؛ حالا برم سراغ دیروز.

 

با اتوبوس اومدم مشهد. سر شب بود و یه خانمی با سه تا بچه کنارم بود. میشدن چهار نفر در واقع. بعد این خانومه میخواست کرایه ی دو تا صندلی رو بده. هی به اون شوفره می گفت بچه هامو می گیرم بغلم.

وضعیت بدی بود. کاملا حس کردم همون دو تا کرایه رو هم داره به سختی میده. می خواست بره مشهد پیش دکتر. ازم پرسید شب میذارن تو حرم بمونم؟ یه جوری شدم اصلا. خیلی موقعیت بدی بود. 

خلاصه همینجوری حرف می زدیم که خانوم پشت سرمم قاطی حرفا شد (همچین مجمع هایی شکل میگیره بین زن ها، اونم توی اتوبوس، بدون شناخت، از سر مهربانی)، گفت بیا بریم خونه ی من. اولش قبول نکرد اون زنه که مادر سه تا بچه بود، ولی بعد راضی شد.

انقدر خوشحال بودم که حد نداشت.

امیدوارم اون خانومه که کمک کرد، هیچ وقت هیچ جا گیر نکنه و اگرم کرد، یکی عین خودش، گره از کارش وا کنه.

دمش گرم واقعا.

نمی دونم اگه من خونه داشتم این کارو می کردم یا نه.

همین دیگه.

 

دانشگاه

ارائه

جاده

اتوبوس

خستگی از نوع شیرین

زهره | شنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۷ | 14:4
مدت ها بود این طور مداوم ننشسته بودم پای یه کار علمی. تقریبا تموم شده و مرتب کردن مطالبم مونده فقط.

 دو روز کامل وقت گذاشتم براش، دیشب عروسی دعوت بودیم و من نرفتم، به شکل ناباورانه ای کم سمت گوشی رفتم و همه ی کارای دیگه رو یا سریع انجام دادم یا ازشون فاکتور گرفتم که به درسم برسم و الان به شدت راضی ام. کلی مطلب خوب پیدا کردم که به ارائه م کمک می کنه.

+ همه ی این کارا برای پرزنت سه صفحه از یک کتابه!!

+این پستو دیروز نوشتم و الان که دوباره وبمو باز کردم دیدم پست نشده بود.

دانشگاه

ارائه

خستگی از نوع شیرین

زهره | جمعه هفدهم اسفند ۱۳۹۷ | 16:7
مدت ها بود این طور مداوم ننشسته بودم پای یه کار علمی. تقریبا تموم شده و مرتب کردن مطالبم مونده فقط.

 دو روز کامل وقت گذاشتم براش، دیشب عروسی دعوت بودیم و من نرفتم، به شکل ناباورانه ای کم سمت گوشی رفتم و همه ی کارای دیگه رو یا سریع انجام دادم یا ازشون فاکتور گرفتم که به درسم برسم و الان به شدت راضی ام. کلی مطلب خوب پیدا کردم که به ارائه م کمک می کنه.

+ همه ی این کارا برای پرزنت سه صفحه از یک کتابه!!

دانشگاه

ارائه

ارائه ی فیزیولوژی

زهره | پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۷ | 23:0
یکی از استادامون، که از نظر علمی محشره و انتظار کار سطح بالا داره، حسابی از من تعریف کرده پیش یه استاد دیگه م. شرمنده شدم اصلا!!

بعد من برای درس همین استاد، شنبه ارائه دارم. یه مبحث سخته و از دیروزه روشم و هنوز تموم نشده. 

هرچند که دیشب کلی ساعت فقط لپ تاپ باز بود و عملا کاری نکردم. مشغول صحبت با یه کشف جدید توی دنیای آدما بودم.

خوابم میاد و به زور دارم کتابه رو میخونم و ترجمه می کنم. هرچند که متنش یه جوریه که ترجمه اصلا کمکی نمیکنه. یعنی کلی اصطلاح تخصصی داره که برا هیچ کدوم، هیچ توضیح فارسی ای پیدا نمیشه و باز ناچارم برا فهمیدن هر کدوم از اون اصطلاحا، کلی مطلب دیگه بخونم.

ولی خب،

اینم میگذره...

دانشگاه

ارائه

ارائه ی فیزیولوژی

زهره | چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ | 14:16
شنبه یه ارائه ی مهم دارم. می دونم استادم حسابی ازم توقع داره و دلم می خواد همچنان انتظارش ازم بالا بمونه.

می خوام خوب باشم، ولی خب هیچ ایده ای ندارم.

تازه از مدرسه رسیدم و خسته ام. 

برم استراحت کنم و بعدش باز دست به دامن اجنبی ها و کفار بشم و ببینم چه میگذره توی دنیا و سایتاشون، بلکه عاقبت به خیر شم.

ارائه

دانشگاه

فیزیولوژی غشا

زهره | سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۷ | 0:0
من درد مشترکم

 

 

 

 

 

چندراهی

زهره | یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۷ | 11:13
همچنان مرددم برای انتخاب موضوع پایان نامه. با هر کی ام حرف می زنم، تاثیری نداره.

خدابا منو به راه راست هدایت کن!

پایان نامه

ادامه جمعه

زهره | یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۷ | 11:2
اون شب به سختی آماده شدم و رفتم بیرون. رسیدم جلوی در دانشگاه و هیچ تصمیمی برای هیچ جهتی نداشتم. می خواستم جایی برم که تا به اون موقع نرفته باشم.

خلاصه؛  سوار مترو شدم و توی مسیر همچنان داشتم درد می کشیدم. ( خواستم اینو اینجا نگم، ولی میگم. تو خیابون نتونستم جلوی گریه مو بگیرم. حالا نه اینکه بشینم زار بزنم ولی گریه م گرفت از درد.)

یه جایی پیاده شدم. به هدف خوردن یه چیزی، راه افتادم یه سمتی که چشمم خورد به یه کتابفروشی. یه پیرمردی داشت پا هیجان یه چیزایی تعریف می کرد و چند نفرم دور و برش داشتن گوش می دادن. منظره ی عجیبی بود اون لحظه و نمیشد که نرم تو. به محض وارد شدن تعارف کرد که بشین چای بخور. با همه ی احتیاجم به چای، نتونستم بشینم و رو اون همه کتاب روی هم چیده شده ی به شدت قدیمی، چشم ببندم. رفتم بین کتابا و همزمان یه گوشمم به صحبتای اون پیرمرده بود. نیم ساعتی گشتم و سه تا کتاب برداشتم. می دونستم هر سه تاش چاپ نمیشن دیگه.

گذاشتم جلوی همون پیرمرده که حساب کنه و داشتم به این فکر می کردم که احتمالا قیمتش خدا تومنه، تو همین فکرا بودم که گفت اصلا فروشی نیست کتاباش و فقط کرایه میده. یه ماه، هر کتاب پنج هزار تومن. مفت در واقع!

چند تا فیش و قبض بهم نشون داد که کمتر از پنج تومنم کرایه داده بود. حتی رایگان. به منم گفت اگه نمی تونم، میشه کمتر بدم.

خلاصه که هشتاد تومن دادم و قرار شد یه ماه بعد شصت و پنج تومنشو بهم برگردونه.

( بیشتر از یه ماه به من فرصت داد. چون یه ماه دیگه وسط تعطیلات نوروزه و بعیده من مشهد باشم.)

از کتابفروشی که میومدم بیرون، اغراقه اگه بگم همه، ولی بیشتر دردم رفته بود پی کارش.

+ از همون اول باید حدس می زدم و طبق قلق خودم رفتار می کردم با خودم. درد من با قرص و دم کرده و ... خوب نمیشه.
+ حالا نه که من خیلی اهل کتاب باشم و دارو و دوام کتاب باشه و این حرفا، کم می خونم. ولی با جون و دل می خونم. الانشم کلی کتاب نخونده دارم تو خونه. ولی خب احتمالا اینا چون کرایه ان و موقتی دست منن، سریع بخونم و پس بدم.

+ فکر می کردم تقریبا همه ی کتابفروشیای مشهدو می شناسم، ولی خب یکی از بهتریناشو حتی ندیده بودم و اسمشم نشنیده بودم. این کتابفروشی روز جمعه، از این به بعد زیاد منو می بینه :)

+ اسم کتابفروشی رو یادمه، ولی دلم می خواد بهش بگم کتابفروشی جمعه!

خوابگاه

پریود

کتاب

کتابفروشی جمعه

پریود

زهره | جمعه دهم اسفند ۱۳۹۷ | 18:1
خوابگام.

یه کمردرد غریبی منو گرفته. از اونا که از درد زیاد، حالت تهوع گرفتم.

دلیلش؟ خونریزی!

ظهر از خونه دوستم برمیگشتم خوابگاه، عطاری دیدم سر راه، رفتم زیره بگیرم. پسر فروشنده هه پرسش و پاسخ راه انداخت و منم گفتم برا چی میخوام. رفت بالا منبر که چی خوبه و چی بده. تهشم گفت یه معجون میدم بهت که طلاست و فلانه و بهمانه. چند تا چیز میز ریخت رو هم، که دم کنم. شد ۴۰ هزار تومن. 

حالا که اومدم خوابگاه می بینم این سرپرست گدا، کتری خوابگاه مهمانو برداشته. خلاصه که من موندم و یه کیسه علف ملف!

درد دارم، ولی میخوام پاشم برم بیرون.

دیگه از ۹ که بگذره نمی تونم برم. می دونم اگه نرم پشیمون میشم.

هم یه کم راه برم، هم پرینت بگیرم از چند صفحه ی کتاب درسی که بخونم و ترجمه کنم. شایدم یه چیزی خوردم و دردمم بهتر شد.

+ مرد بودن هزار و یک مشقت داره ها، ولی بابت تجربه نکردن این درد تکراری و دوره ای، باید هر صبح و شب، شکر به جا بیارن.

پریود

خوابگاه

مختصر

زهره | چهارشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۷ | 22:34
انقدر روزام فشرده است و شلوغ که نمی دونم از چی و از کجا بنویسم.

 

 

فعلا فقط همین که داره بارون میاد.

صدای خوبش و بوی خوبشم میاد.

دریغ

زهره | سه شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۷ | 1:8
هر روز بعد از هر سرچ اینترنتی علمی، دلم می خواد دست نویسنده ها و تولیدکننده های اووووون همه محتوای فوق العاده رو ببوسم.

یعنی حتی راجع به فتوسنتز که یه مساله ی قدیمی و تعریف شده و تا حد زیادی حل شده است، شما یک سایت فارسی به درد بخور پیدا نمی کنی. ولی به محض اینکه همون دو تا کلمه رو انگلیسی سرچ می زنی، دریاااااایی از اطلاعات به روت باز میشه و میتونی ساعت ها توش شنا کنی و کیف کنی:)

دنیایی از مقالات، توضیحات علمی برای تمام سطوح، از بچه خردسال تا دکتر، یه عالم دیاگرام و ویدیوی عالی. 

دمشون گرم خدایی!

برم به ادامه ش برسم که دیر شد...

مدرسه

اینترنت

علم

پیشنهاد؟

زهره | یکشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۷ | 9:49
عزیزان دل! برای نمایش فیلم توی کلاس، چه پیشنهادی دارین؟
سیاحت غرب و اینا نمی خوام ها! فیلم اجتماعی یا انیمیشن مثلا.

 

پیشاپیش مرسی!

 

+ چند دقیقه بعد: تا الان موآنا ، آپ ، زوتوپیا و خانه دوست کجاست؟ به ذهنم رسیده. یه نفر دیگه ام فردیناند رو پیشنهاد کرد که ندیدم.

مدرسه

فیلم

مطالب قدیمی تر
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • مهر ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۴
  • آرشيو
برچسب ها
  • مدرسه (42)
  • دانشگاه (35)
  • کتاب (32)
  • شکرگزاری (22)
  • سفر (16)
  • امتحان (15)
  • فیلم (11)
  • عشق (10)
  • معلم (10)
  • خوابگاه (10)
  • بچه هام (10)
  • زن (9)
  • من (9)
  • شعر (9)
  • مازندران (8)
  • زندگی (6)
  • پایان نامه (6)
  • برف (5)
  • مشهد (5)
  • تو (5)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پیچکی مرموز محفوظ است .