با وجود سرمای خفیف، پنجره ی زیرزمینو باز می کنم. باد ملایمی که میاد تو، همراه خودش سرما و بوی بارونو هم میاره.
خسته از خونه تکونی خودمو روی لحاف و تشک پخش می کنم و گوشی رو می گیرم دستم.
به چند تا دنیای همزمان دیگه فکر می کنم که می تونست وجود داشته باشه. توی هر کدوم از دنیاها، یکی از آرزوهای من یا یکی از احتمالات ممکن، به وقوع پیوسته. میرم سراغ پینترست. یه سری کلمه رو سرچ می کنم. کلیدواژه های رویایی من! عکسایی برام باز میشن که به تصور رویا کمک می کنن، خیالامو واقعی تر می کنن. پازل ذهنیمو کامل تر میکنن.
بابا میگه خطرناکه، نرو! میگه همین که من میام و می بینم اینجایی، چراغ زیرزمین روشنه، خیالم راحت میشه.
پس خیال من چی بابا؟ خیال من که داره خودشو می کوبه به در و دیوار ذهنم، راحت نیست، ناراحته، زخمیه. پس تکلیف خیال من چی میشه؟
از سرما عطسه می زنم، ولی ذهنم صبر نداره برای پیشروی هاش. بی وقفه صحنه ها رو پردازش می کنه و جلو میره.
برای شام صدام می زنن، من اما گرسنه نیستم. توی یکی از همون خیالات، کنار کسی که باید، پشت یه میز ساده ی چوبی، توی پیاده روی خیس، شامم رو خوردم.
باد صدای لولای پنجره رو درمیاره.
باد میاد تو و کتابی رو که روی زمینه، ورق می زنه، ورق خوردنشو نمی بینم، فقط صداش میاد.
شبیه صدای بال زدنه. بال زدن آشفته و ناشیانه ی یک پرنده.
پرنده ناشیه، نه چون بار اولشه که پرواز می کنه، ناشیه چون زخمیه. از صدای بالهاش معلومه. بال زدنش قویه، درسته، ولی نامنظمه، رنجوره.
کتابو می گیرم دستم، انگار که ورق هاش، بال و پر خودم باشه، باهاش یکی میشم. بال می زنم و توی صفحاتش پرواز می کنم.
صدای باز و بسته شدن پنجره میاد، باد می خوره به صورتم. نابلدم، اما باز بال می زنم، می خورم زمین، می خورم به تیربرق و باز بال می زنم. کتاب روی یه صفحه متوقف میشه:
"روی دفترهای دبستانی ام
روی میز تحریرم، روی درختان
روی ماسه، روی برف
نام تو را می نویسم.
روی همه ی برگ های خوانده شده
روی همه ی برگ های سفید
روی سنگ، خون، کاغذ یا خاکستر
نام تو را می نویسم.
روی جنگل و کویر
روی آشیانه ها، روی گل های طاووسی
روی پژواک کودکی ام
نام تو را می نویسم.
روی کشتزاران، روی افق
بر بال های پرندگان
بر آسیاب سایه ها
نام تو را می نویسم.
بر پناهگاه های ویران گشته ام
روی دیوارهای دلتنگی ام
روی تنهایی عریان
بر امیدی بی خاطره
نام تو را می نویسم.
من زاده شدم تا تو را بشناسم
تا تو را بنامم
آزادی! "
دیگه بادی حس نمیشه.
نه که باد نباشه، هست، فقط حس نمیشه. انگار که تونستم اوج بگیرم و روش معلق بشم. انگار سبک تر شدم. دیگه زخمی نیست، دردی نیست، دیگه دیواری نیست، برخوردی نیست، شکسته شدنی نیست.
هرچی هست بی وزنیه و رهایی.
رهایی مطلق.