تو این مرتب کردن ها، یه دفتر پیدا کردم. از اون دفترا که میدادیم معلمامون برامون یادداشت بنویسن. (اون موقع بچه ها دفترو میدادن همکلاسی ها و معلم ها میگفتن برامون خاطره بنویسین. من با این کلمه همیشششششه مشکل داشتم. میدادم میگفتم دست خطتون رو میخوام یا مثلا می گفتم یه یادگاری بنویسین.خلاصه که من از اوان کودکی توجه داشتم به این چیزا! بعله! ) بعد یه صفحه ش رو معلم ریاضیم برام نوشته، خانم عظیمی. سوم راهنمایی بودم و سه سال بود شاگردش بودم و خیلی دوستش داشتم.
خلاصه که سالها گذشت و من علی رغم تمام تصورت کودکی و نوجوانی، معلم شدم. یکی از خیالهای دوران دانشجوییم هم این بود که بیام دبیرستانی که خودم درس خوندم، درس بدم. دانشگاه تموم شد و تعیین جا شدیم. سهمیه خدمت من شد یه شهری غیر شهر خودم و اون رویای درس دادن توی دبیرستان خودم، برآورده نشد.
بعدتر فهمیدم خانم عظیمی به خاطر شوهرش انتقالی گرفته و توی همون شهری زندگی می کنه و درس میده که منم درس میدم. مقطعش رو هم تغییر داده و اومده دبیرستان(متوسطه ۲).
و ما الان توی یه مدرسه همکاریم :)
امشب از اون صفحه که برام نوشته عکس گرفتم و براش فرستادم.
+ بعد نوشت:این قضیه کلمه های "خاطره" و "دست خط" و ... استفاده ی به جا ازشو داشتم برا مامانم تعریف می کردم. مامانم گفت نه اونا درست میگفتن. منظورشون این بوده که یه چیزی بنویسین که بعدا خاطره میشه. چمیدونم والا!
+ بازم از مزایای خونه تکونی میگم براتون.