خلاصه؛ سوار مترو شدم و توی مسیر همچنان داشتم درد می کشیدم. ( خواستم اینو اینجا نگم، ولی میگم. تو خیابون نتونستم جلوی گریه مو بگیرم. حالا نه اینکه بشینم زار بزنم ولی گریه م گرفت از درد.)
یه جایی پیاده شدم. به هدف خوردن یه چیزی، راه افتادم یه سمتی که چشمم خورد به یه کتابفروشی. یه پیرمردی داشت پا هیجان یه چیزایی تعریف می کرد و چند نفرم دور و برش داشتن گوش می دادن. منظره ی عجیبی بود اون لحظه و نمیشد که نرم تو. به محض وارد شدن تعارف کرد که بشین چای بخور. با همه ی احتیاجم به چای، نتونستم بشینم و رو اون همه کتاب روی هم چیده شده ی به شدت قدیمی، چشم ببندم. رفتم بین کتابا و همزمان یه گوشمم به صحبتای اون پیرمرده بود. نیم ساعتی گشتم و سه تا کتاب برداشتم. می دونستم هر سه تاش چاپ نمیشن دیگه.
گذاشتم جلوی همون پیرمرده که حساب کنه و داشتم به این فکر می کردم که احتمالا قیمتش خدا تومنه، تو همین فکرا بودم که گفت اصلا فروشی نیست کتاباش و فقط کرایه میده. یه ماه، هر کتاب پنج هزار تومن. مفت در واقع!
چند تا فیش و قبض بهم نشون داد که کمتر از پنج تومنم کرایه داده بود. حتی رایگان. به منم گفت اگه نمی تونم، میشه کمتر بدم.
خلاصه که هشتاد تومن دادم و قرار شد یه ماه بعد شصت و پنج تومنشو بهم برگردونه.
( بیشتر از یه ماه به من فرصت داد. چون یه ماه دیگه وسط تعطیلات نوروزه و بعیده من مشهد باشم.)
از کتابفروشی که میومدم بیرون، اغراقه اگه بگم همه، ولی بیشتر دردم رفته بود پی کارش.
+ از همون اول باید حدس می زدم و طبق قلق خودم رفتار می کردم با خودم. درد من با قرص و دم کرده و ... خوب نمیشه.
+ حالا نه که من خیلی اهل کتاب باشم و دارو و دوام کتاب باشه و این حرفا، کم می خونم. ولی با جون و دل می خونم. الانشم کلی کتاب نخونده دارم تو خونه. ولی خب احتمالا اینا چون کرایه ان و موقتی دست منن، سریع بخونم و پس بدم.
+ فکر می کردم تقریبا همه ی کتابفروشیای مشهدو می شناسم، ولی خب یکی از بهتریناشو حتی ندیده بودم و اسمشم نشنیده بودم. این کتابفروشی روز جمعه، از این به بعد زیاد منو می بینه :)
+ اسم کتابفروشی رو یادمه، ولی دلم می خواد بهش بگم کتابفروشی جمعه!