شب یلدای منم اینجوری میگذره که عوض پسته خوردن، دارم یه مقاله راجع به پلی مورفیسم تقلیدی می خونم و ترجمه می کنم.
+ الان میگه یادش نیست:کیوسک
شب یلدای منم اینجوری میگذره که عوض پسته خوردن، دارم یه مقاله راجع به پلی مورفیسم تقلیدی می خونم و ترجمه می کنم.
+ الان میگه یادش نیست:کیوسک
خواستم بنویسم، وسطای تایپ کردن ولی، حتی دستام گیرایی نوشتن نداشت. سرما از دستام بالا رفت. بالاتر تا رسید به قلبم. و مغزم حتی. و الان از مرز سرما گذشتم و بی حسم انگار و گرمای نزدیک آتیش که گمون نکنم، سوختن توی آتیش شاید اثر کنه.
+ حالا وضعیتش جوریه که دارم تلاش می کنم حداقل بتونه امتحانشو پاس کنه.
تدریس خصوصی ریاضی دارم، با بردیا. یه پسر دهم تجربی.
هربار که یه تمرین به این بشر میدم، یه جاشو خطا میره و باید بگم بردیاااااا! حواستو جمع کن. بردیاااا! دقت کن! بردیاااا...
تا اینو میگم سریع میره و غلطشو تصحیح می کنه.
مامانش میگه سر جلسه امتحان بعد از حل کردن هر سوال یه بار به خودت بگو بردیاااا!
ترجمه ی گوگل ترنسلیت، بیشتر وقتا عین این می مونه که یه کلاس اولی بخواد کلیله و دمنه بخونه.
+هرچند که من بازم برا اینکه کلیت اون چیزی که دارم ترجمه می کنم، دستم بیاد میرم سراغش.
+میرم سراغش؛شاید چون کلیله و دمنه رو از یه کلاس اولی ام بدتر می خونم!!
تازه از حموم اومدم.حس می کنم سرماخوردگیم بهتر شده و سبک ترم.
عود روشن کردم تو زیرزمین. حالم یه جوریه که دلم می خواد یه هم صحبت می داشتم و تا صبح با هم حرف می زدیم.
+ امروز عود خریدم. مغازه ش کلی رایحه ی مختلف عود داشت. خوشحال شدم فکر کردم یه چیز متفاوت خریدم. ولی خب بوش همونه که همیشه و همه جا به عنوان بوی عود می شناختم.
+ عود رو هم دوست دارم هم نه. یه جوریه برام. فکر کنم باید زود خاموشش کنم که فقط یه عطر ملایمی ازش بمونه.
سوالای امتحان ترم اول یه مدرسه مو تحویل دادم و یه مدرسه رو نه.
سه تا سوال باید برای زیست دهم و یازدهم و دوازدهم طرح می کردم.
شیطونه گفت سوالای پارسالمو بدم، ولی بعدش یه درصد احتمال دادم سوالا رو داشته باشن.(هرچند خیلی بعیده، چون برگه های ترم یک بچه های پارسال دست خودمه هنوز و اینجوریه که بعد از تصحیح برگه شونو میدادم بهشون یه نگاه بندازن و بعد دوباره بهم برمی گردوندن.)
با این حال منصرف شدم از دادن سوال تکراری.
بعد یه سر اومدم تو گروه دبیرای زیست و دیدم همه سوال ترم میخوان. شیطون برای بار دوم پیشنهادشو داد. که یکی از همون نمونه سوالا رو تحویل مدرسه بدم.
ولی خب این یکی رو قاطع تر از قبلی رد کردم. چون باز احتمال لو رفتن سوالا و به هم خوردن عدالت بود و هم اینکه سطح سوالای یه دبیر دیگه شاید متفاوت باشه با سطح بچه های من.
خلاصه که جوگیر شدم و نشستم کنار وجدان محترم سوال طرح کردم و هم اکنون که ساعت ۴۸ دقیقه ی بامداده، موفق شدم فقط سوالات دهم رو طرح کنم و هنوز یازدهم و دوازدهم مونده.
+فردا باید سوالا رو تحویل بدم. (البته فردا که نه، امروز)
+از سوالایی که طرح کردم خیلی خیلی راضی ام. هرچند که خیلی وقتمو گرفت.
یکی از همکلاسیای دانشگامم (کارشناسی) هست که به خاطر شرایط نسبتا غیرایده آلی که داره، تحمل ایده آل بودن شرایط و خوب بودن حال بقیه رو نداره.
خدایا دلشو بزرگ کن و حالشو خوب.
یه چیزی که توی کلاسا خیلی می بینم و واقعا آزارم میده، مشغولیتای ذهنی و دلی بچه هاست.
دانش آموزایی که یکی از نزدیکاشون مریضه، یا یه دانش آموزم که عمل قلب داره، یا اونایی که درآمد خوبی ندارن و یه عالم چیز دیگه.
خدا کنه ذهن همه شون از غصه خالی شه و باانرژی و سرحال و متمرکز بشینن توی کلاس.
یه چیز دیگه هم که دوست دارم اینه که بتونم معلم خیلی خیلی خوبی باشم و بچه ها غیر از زیست شناسی، چیزای دیگه ام ازم یاد بگیرن و اگه منو یادشون اومد، کلی خاطره ی خوب توی ذهنشون تداعی شه.
+ یه تأثیری که دوست دارم روی بچه ها داشته باشم، جوش نزدن برا نمره و توجه بیشتر به یاد گرفتنه. همین یه فقره خودش هدف بزرگیه برام.
بتونم یه کار حرفه ای و جذاب و باارزش بکنم توی پایان نامه م، در حدی که هرکی شنید و فهمید بگه:wow!
همین:)
من عاشق پرنده هام.
استادی که دلم میخواد پایان نامه م رو باهاش کار کنم خیلی خوبه و یه پرنده شناس خیلی باحال و باسواده. فقط یه مشکلی که هست اینه که انتظار کار مولکولی داره، که من دوست ندارم خیلی. من دلم رفتارشناسی می خواد. دلم می خواد کاری کنم که ته ته تهش که از خودم پرسیدم:"خب که چی؟" یه جواب درست و حسابی براش داشته باشم.
بعد برعکس اون استادی که من مدل کارشو بیشتر می پسندم، روی چیزی کار می کنه که جزء علاقه هام نیست.
+خدایا کمک کن زودتر بتونم تصمیم بگیرم.
پیچیدگی،
پیچیدگی،
پیچیدگی بشر؛ که هرقدر ازش گفته شه کمه و هرقدر انسان پیشرفت کنه و هرقدر غور کنه توی عالم روان شناسی و زیست شناسی و رفتار شناسی و اصلا همه چیز شناسی، باز هم نمی تونه خیلی کارا و رفتارا و واکنشا رو پیش ببینه.
یهو یه رفتارایی می بینی از یه کسایی که با هیچ منطقی سازگار نیست و هیچ جوره نمی تونی علتشو درک کنی.
عجیبه این آدمیزاد.
شب به خیر!
۱. الان بخوام با کسی حرف بزنم کلافه میشه از فین فین کردنم و تا میام با صدای تودماغی یه جمله ای سر هم کنم، عطسه نمیذاره جمله م به آخر برسه.
۲. تو راه مشهد به خونه بودم. یه ژست مظلوم برا خودم گرفته بودم و داشتم سعی می کردم یه جوری برا وجدانم بهانه جور کنم که تا رسیدم خونه، نگه پاشو کارای مدرسه رو انجام بده و درس بخون و نکته بنویس و از اینترنت ویدیوی باحال درسی بگیر
و یه جوری به وجدان عزیز بفهمونم که تقصیر من نبوده این سرماخوردگی و یهویی شده.
اما الان که رسیدم خونه و خواستم مذاکراتمو با وجدان شروع کنم، یاد دیشب افتادم. بعد از کلاس رفتم بیرون، فقط برا اینکه ده دقیقه ای برم و یه بسته کاغذ بخرم و برگردم.
اما خب یه نیروی عجیب و غریبی گفت نرو زهره!
و انصافا هوا با همه ی سردیش می طلبید که یه کم بیشتر بمونم.
۳. مسیرمو برا خرید کاغذ یه جوری کج کردم که سر راه از بازار و مهم تر از اون از جیگرکی رد بشم.
ولی خب انگار جیگر تنها چیزی نبود که دیشب خوردم. سرمام باهاش اومد.
من ولی پای همه ی لرزاش می شینم.:)
این مگس ریزا که میان رو میوه گندیده و ما بهش میگیم مگس سرکه رو خارجیا بهش میگن دروزوفیلا.
بعد میگن چرا اونا پیشرفت می کنن و ما نه.
تو کلاسم و هرچند وقت یه بار سری به وبلاگ خودم و بقیه می زنم.
دو تا از پسرای کلاس پشت سرمن و حس می کنم دارن صفحه وبلاگو می بینن.
شاهد معجزه ی قرن هستم.
ساعت از ده گذشته و من همچنان نت دارم.خدایا شکرت.
خدایا لطفا همینجوری وصل بمونه تا من ترجمه مو تموم کنم.
مرسی
اومدم خوابگاه مهمان.
یه خانوم حدودا ۴۰ ساله تو اتاق هست فقط. بهش تعارف زدم که بیا چای بخور. یه ذوقی کرد که خیلی باحال بود. از زیر تختش دو تا لیوان (از این یه بار مصرف کاغذیا، که البته مشخص بود خیلی بیشتر از یه بار، مصرف شده) آورد و عین یه دختر مؤدب نشست کنارم تا چای بریزم براش.
خوابگاهم.
کلی کلنجار رفتم که نتم وصل شه. وصل شد.
ولی خب فقط تا ۱۰ نت دارم اینجا.
امشب شهاب بارونه.
کاش مثل قبلنا ذوق و شوق داشتم براش.
کاش کلی آرزو داشتم که با دیدن هر شهاب، نمی دونستم اول کدومشو بگم.
ولی خب، اوضاع بر یک قرار نمی مونه.
در پی داشتن سبک زندگی سالم، سالاد کلم درست کردم.
خوب چیزی شد.
کلم سفید و بنفش و گوجه و خیار و جعفری. همه رو بسیار خرد کردم و با ذرت و نخودفرنگی و سس هزارجزیره قاطی کردم. ادویه هم به مقدار دلخواه.
در صورت تمایل می شه هویج و ماست و نعنای خشک هم اضافه کرد.
برای من هم یک قهوه بیاور! از آن هایی که باعث تسریع گذشت زمان برای فرارسیدن مرگ می شوند! (ص۲۱-داستان سفر به خیر آقای رییس جمهور)
او وقتی با سینی قهوه به نزد میهمان و همسرش برمیگشت شنید که رییس جمهور با لحنی شگفت انگیز و خیلی شمرده و با تأکید می گوید:
- هرگز تردید مکن دوست من و مطمئن باش، بدترین مصیبتی که بر سر کشور فقیر ما آمد، همان بود که من رییس جمهورش شدم! (ص ۴۰ - داستان سفر به خیر آقای رییس جمهور)
#قدیس
امروز آخر وقت یهو سرگروهای آموزشی و معاون متوسطه از اداره اومدن مدرسه بازدید. بعد من توی این مدرسه ی امروزم، زیست درس نمیدم. محیط زیست و جغرافیا و آمادگی دفاعی(!!) تدریس می کنم.
سر کلاس بودم که معاون جدی و بداخلاقمون اومد و کاربرگامو خواست. زنگ که خورد دیدم اخلاقش خوشه. یه برگه رو داد بهم که سر گروها نظراتشونو نوشته بودن. برا من نوشته بودن علی رغم اینکه تدریسش غیرمرتبط با رشته شه، ولی چقدر خوب کار کرده با بچه ها و کم توجهی نکرده و این حرفا.
خیلی خوشحال شدم که اینجوری ازم تعریف شده بود و معاونمم فهمید نباید خیلی بهم غر بزنه.
پ.ن:من کاربرگامو خیلی دقیق می نویسم. حضور و غیاب و نمره ها و اینکه هرکس چه کارایی کرده و من برا بچه ها چه کارایی کردم.
پ.ن۲:سر کلاس آمادگی و محیط زیست، وقت اضافه میاد. اول سال براشون برنامه ریزی کردم و توی اون تایم اضافه کلی کتاب خوندیم و فیلم و مستند دیدیم. کلی بحث داشتیم و جالبه با اینکه خیلی نمره توی کلاس مطرح نبوده، ولی بچه ها خیلی فعال بودن و کارایی که می خواستم رو تقریبا کامل انجام می دادن.
مشاور مدرسه مون مشکوک میزنه. به نظرم میخواد فردا یه کاری کنه که یه یارویی منو ببینه.
که شاید لطف کنه و بپسنده و منت سر من بذاره و بیاد خواستگاری!!!
اه از این کارای مسخره!
دقیقا از پست قبلی تا الان همش مشغول انجام یه کاری بودم و یه تایم درست و حسابی بیکاری و ریلکس کردن نداشتم.
ای بابا! دو شد که.
باید برم کلاس. منتهی پام نمی کشه به قول مامان بزرگ خدابیامرزم!
مخصوصا که بعد از ناهاره و صدای استادم روی یک خط ممتد، آدم رو می بره به هر جایی غیر از جو کلاس.
+ ولی خب انتظارم از خودم به عنوان یه دانشجو، چیزیه که منو می کشونه سر کلاس.
+ این قضیه ی "کشیدن پا" هم قضیه ی مهمیه ها!
دیروز یه جایی رو کشف کردم تو مشهد.
یه جمع برای صحبت از همه چیز و اونقدر دلم خواست تمام هفته رو مشهد می بودم که حد نداشت.
دلم می خواست می شد بی خیال کار و دانش آموزا و تصحیح برگه و مطالعه های قبل از تدریس می شدم و میومدم همین جا با خیال راحت هم به ارشدم می رسیدم، هم به این جور کارا که خیلی دوستشون دارم.
+ غرق بودم تو همین فکر و خیالا که دانش آموزم پیام داد و سه تا سوال زیست پرسید.
خلاصه که کائنات دارن میگن حتی فکرشم نکن.
وسط این گرفتاریا، آرایشگاه رفتنم معضلیه. فردا که تا عصر کلاسم و بعدشم بلافاصله باید برم سوار اتوبوس شم و برگردم خونه. فردا صبحم که سر کار...
امروز باید برم هر طور شده.
فصل پاییز بود و او، در سایه سار درختان پارک، روی نیمکتی چوبی، تک و تنها نشسته و غرق تماشای دسته ای از قوها بود که با پر و بال های زیبا اما خاک آلودشان در سطح آب زلال دریاچه ی پارک شنا می کردند و او ، در حالی که آرنجش را به شاخه ی هرس شده ی درخت سیبی تکیه داده بود، به مرگ می اندیشید. (ص 15)
قدیس
گابریل گارسیا مارکز