از وقتی خود را می شناخت کوشیده بود از اسرار عقاید خلق سر در بیاورد و سالها این کوشش نومیدانه، اندیشه ی وی را مشغول می داشت.
در این مدت با کنجکاوی و دقت یک طالب علم واقعی همه جا دنبال حقیقت بود. اگر با رفیقی ظاهری مشرب برمیخورد، سعی می کرد بر آنچه وی را به مذهب ظاهری کشانده بود آگاه شود. وقتی به کسی می رسید که مشرب فلسفی داشت، در صدد برمی آمد عمق فلسفه ی او را بشناسد و اگر زندیقی می یافت از آنچه وی را نسبت به دین و شریعت گستاخ می داشت، سوال می کرد.
(ص۱۴)
عطش پایان ناپذیری که در درونش زبانه می زد، فقط به حقیقت خرسند می شد، به آن حقیقت که جای تردیدی در آن نباشد.
(ص۱۵)