" رهاش کن تا بهش برسی"
کمابیش اعتقاد داشتم بهش. ولی تو اومدی که خلاف جریان شنا کنی. یا شاید نه؛ تو شناگرِ خلاف جریان نیستی، تو خودت جریانِ مخالفی.
اومدی خراب کنی و من خرابی نمیخواستم. ازم صبر خواستی، گفتی از نو میسازی،گفتی بهتر میشه همه چی و من اعتماد کردم به این همه اطمینانت به آینده و به لبخند مطمئنت و به حرفای کم ولی سنجیدهت. گفتم قبول. شروع کردی. ضربهی اول، کاری که نه، ولی دردناک بود. ضربهی دوم، خورد به یه جای دیگه از وجودم، دردش نو بود، ضربه سوم، چهارم، دهم، بیستم، هزارم... دیگه چیزی حس نمیکردم. فقط میدونستم تن دادم و اگه قرار به ساختنه، باید تن داد به خراب شدن. خراب شدم.
حتی نفس تازه نمیکردی، چقدر جدی و چقدر خوب میزدی، چقدر قوی بودی و من چقدر مطمئن بودم با همین قوت و قدرت، قراره از نو بسازیم. ولی بدیهیترین چیزها هم ممکنه طبقِ عادت معمولشون پیش نرن، چه برسه به تو. توی غیرمعمولی. توی جریان مخالف.
دیگه چیزی نمونده بود که چیزی ازم نمونه. آخرای نیمهی اول بود، نیمه ی خراب کردن، که انگار خسته شدی. دست کشیدی از کار. منِ خراب، حتی اونقدری ازم نمونده بود که ازت بپرسم چی شد؟ خوبی؟ خسته ای؟ کی میخوای ادامه بدی؟ نمیتونستم بگم و توام دیگه نمیتونستی منو ببینی. آخه کی خرابه رو میبینه؟ کی چشمش به زیرِ پاشه این روزا؟
باید رها کنم تا برسم؟ چی رو رها کنم؟چی دارم که رها کنم؟ قراره برسم؟ به چی قراره برسم؟
به چی امید ببندم؟ چی مونده برام؟ میای؟ میخوای؟ من نمیتونم حرف بزنم، من خرابم. تو که درستی و قوی و پابرجا، تو یه چیزی بگو. باهام حرف بزن. حرف بزن. حرف بزن.حرف بزن. حرف بزن.