اینکه گفتم نمی دونم انتخابم درست بوده یا نه منظورم این نبود که دانشگاه بده. در وصف فردوسی عزیزم که هرچی بگم کم گفتم، منتها سرم حسابی شلوغه و مجال حال کردن با تک تک اجزا و امکانات دانشگاه رو ندارم.
جمعه میرم مشهد. شنبه و یکشنبه کلاس دارم. آخرین کلاس یکشنبه م که تموم میشه با عجله میرم که به آخرین اتوبوس برسم و گاهی نمی رسم. شب می رسم خونه و درسا و کارای دوشنبه رو آماده می کنم. دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه مدرسه ام و هفته در میون پنج شنبه ها هم برا جبرانی شون میرم. این جور وقتا پنج شنبه عصر تنها فرصتم برای انجام کارای دانشگاه و مدرسه س و گاهی واقعا خسته میشم.
اینه که میگم نمی دونم انتخابم درست بود یا نه.
احتمالا اگه قبل پیش اومدن این شرایط، یه فیلم از حال و روزی که قراره پیش بیاد نشونم می دادن، حاضر به قبولش نمی شدم. ولی خب الانم غر نمی زنم. چون دنیا و بقیه، مسئول و مختار زندگی من نبودن و نیستن. هرچقدر سخت، هرچقدر فشرده و هرچقدرم طاقت فرسا، انتخاب خودم بوده.
تنها تلاشم اینه که به بهونه ی دانشگاه، توی کارای مدرسه اهمال نداشته باشم و برعکس.
وقتی میرم مدرسه، حسابی آماده باشم.تسلط روی درسی که دارم میدم، استفاده از فیلم و انیمیشن و بلد بودن انتقال مفهوم درس برام از اولویت هامه. انگار نه انگار که دانشگاهی هست.
وقتی ام که میرم تو قالب یه دانشجو، حسابی کتاب بخونم و از استادای محشرم کلی سوال بپرسم. عین روز برام روشنه که کار نکردن و سوال نپرسیدن از این استادا، چقدر میتونه بعدا پشیمونم کنه. ترجمه هامو عقب نندازم و بدونم توی دنیا چه خبره و آخرین مقاله ها رو بخونم.
+ با یه آشنای قدیمی، دختری که هم سن منه، ازدواج کرده و الان بارداره، چند دقیقه ای هم صحبت شدم. هی میگفت خب تا دیر نشده انصراف بده از دانشگاه. هرچی می گفتم که نه، من توی این چالش ها، بیشتر لذت می برم و گاهی این فشرده شدن کارا، باعث میشه سخت تر کار کنم و همه چیز رو با نظم پیش ببرم. ولی اصرار داشت که انصراف بدی بهتره.
حس کردم ازدواج و بچه رو برای خودش یه جور رکود می دونه و دلش نمی خواد پیشرفت کسی رو توی درس ببینه و اگه این حس من درست باشه، عمیقا ناراحت میشم براش و دلم می سوزه از این حجم عدم رضایتی که هر روز دارم دور و برم می بینم.
یعنی می رسه روزی که همه ی دلا خوش باشه؟