پیچکی مرموز

ریشه می دواند و بالا می رود از روحم...

بابا

زهره | چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۹۷ | 23:25
 

امروز بابا برا یه کاری رفته بود بیرون شهر، قرار بود بعدش بیاد دنبال من. من خونه ی شاگردم بودم برا تدریس.

چند دقیقه ای بیشتر از چیزی که انتظار داشتم گذشت، دیدم خبری نشد. زنگ زدم جواب نداد.

هی زنگ و هی جواب ندادن بابا...

کم کم نگران شدم. همه ی احتمالایی که میشد خوب فکر کرد، میومد تو ذهنم. اینکه گوشیش پیشش نیست، یا صدای اون آهنگ ترکیا که گوش میده بلنده، یا جایی جا گذاشته گوشیشو. توی اون چند دقیقه اصلا تمرکز نداشتم. تا بابا زنگ زد. 

چقدر بد بود اون چند دقیقه، چقدر کم صبرم در برابر از دست دادنشون...

بابا

مشقت تدریس

زهره | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۷ | 23:43
 

مامانم اصرار داشت که ۹ بخوابم تا فردا راحت از خواب پاشم و برم سر کار.

گفتم نه. ۹ که زوده، ولی دیگه ۱۰/۵ می خوابم.

الان از یازده و نیمم گذشته و من همچنان دنبال دستور کار آزمایش برای بچه هام و دارم می گردم ببینم میشه همون آزمایشا رو با مواد جایگزین انجام داد! (از بس مجهزه آزمایشگاها)

یعنی جونم کشیده شده از بدنم...

 

 

مدرسه

آزمایشگاه

آرزو

زهره | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۷ | 21:28
 

کاش نوکر داشتم

:|

 

پ.ن:اون همه "من نوکرتم" ، "من همه جوره در خدمتم" و ... چی شد پس؟؟ کو اونایی که میگفتن؟؟

 

مدرسه

دانشگاه

مجمع بی ذوقا

زهره | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۷ | 19:41
 

سر یکی از کلاسام که پنجره ش رو به یه فضای باز، باز میشه هر چند دقیقه یه بار چند تا پرنده میان میشینن.

خیلی خوبه.

امروز به بچه ها گفتم خیلی خوش به حالتونه که این پرنده ها میان پشت پنجره کلاستون :)

گفتن خانوم شما تنها کسی هستین که به این قضیه واکنش نشون دادین.

یعنی هیچ دبیری از اون قشنگی به وجد نیومده؟ یا اگه اومده نگفته؟ چرا؟

 

+ امروز هوام بارونی بود. دیدن کبوترا پشت پنجره صحنه ی باحالی بود.

+ از نظر خیلی از بچه ها هم اینکه پرنده میاد لب پنجره، بی معنی و مسخره بود. بی ذوقی پیر و جوون نداره.

 

دبیرستان

مدرسه

قشنگی های تدریس

برنامه ریزی برای عمه م

زهره | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۷ | 0:57
 

 

یکشنبه ها حدود ساعت ۹ می رسم خونه.

قبلش، توی اون دو سه ساعتی که تو اتوبوس نشستم کلی برنامه ریزی می کنم که برسم خونه شام بخورم، درس بخونم، ویدیو و عکس آماده کنم برا تدریسم، برم حموم، مانتومو اتو کنم و راس ۱۲ بخوابم.

ولی وقتی می رسم خونه کندن لباسامم برام سخت میشه. دلم میخواد بخزم زیر یه لحاف، تنگ بخاری، بخوابم.

 

+ امشب به زور چند تا کار کوچیک کردم.

+  بلکه این همه مشقت، تنبیهی باشه برای هفته های بعد که کارامو نذارم شب  آخر.

مدرسه

دانشگاه

مانتوم توی تن چوب رختی

زهره | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۷ | 0:44
 

مانتومو شستم و از ترس اینکه بیرون خشک نشه، گذاشتمش رو چوب رختی و آوردمش تو اتاق (زیرزمین) آویزونش کردم.

هیبت ترسناکی شده.

تاخیر

زهره | شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۷ | 15:25
 

امروز استاد حدود هشت و هشت دقیقه اومد کلاس و تقریبا نصف کلاس نبودن.
به تریج قباش برخورد و رفت اتاقش. گفت هر وقت همه اومدن صدام کنین. بعد که همه اومدن یکی از بچه ها رفت دنبالش، اونم باز به قهرش ادامه داد و گفت یاد نگرفتین احترام چیه و این حرفا و نیومد کلاس که مثلا بچه ها رو تنبیه کنه.
بچه هام آوازخوانان و جامه دران و خندان، توی هوای خوب و خنک و بارون زده ی پاییزی متفرق شدن.

و دریغ از ذره ای تنبه!

دانشگاه

بارون

زهره | شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۷ | 15:11
 

به ساعت مطالعه ی دیروز، یه ساعت دیگه ام اضافه کردم. شبم درس خوندم یه کم.
بیشتر از یه ساعتم ادامه ندادم، چون هوا بارونی بود و موندن توی فضای مسقف از عهده ی من خارج...

درس

بارون

حرکت انتحاری

زهره | جمعه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۷ | 10:26
 

در این حد از خودم انتظار نداشتم واقعا.

صبح جمعه پا شدم و یک ساعت و نیم درس خوندم !!!!!

درس

مازوخیست

زهره | پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ | 12:44
 

شاید به نظر مسخره بیاد، ولی من کیف می کنم از زیاد بودن کارام.
یعنی بهتره بگم از خودم وقتی کارام بیشتره، بیشتر خوشم میاد. حال می کنم با خودم.

درس خواندن با اعمال شاقه

زهره | پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ | 12:22
 

تا حالا با کامپیوتری که رو زمینه کار کردین؟ تایپ کردین؟

کیس و مونیتور و کیبرد و ... همش کف زمین، شمام نشسته باشین جلوش.

من الان مدت هاست میز ندارم  و وضعم همینه و کمر و گردن نمونده برام!

خواستگار!

زهره | چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۷ | 14:5
 

امروز یه خواستگارم اومده بود مدرسه!

 

+خودش نه البته، کس و کارش.

🤦🏻

 

مدرسه

ابهت

زهره | دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۷ | 22:55
 

امروز سر کلاس که بودم، از بیرون توی سالن خیلی سر و صدای بچه ها میومد. مزاحم درس بود صداشون. یکی از بچه ها رو کرد به کناریش گفت زهرا! کار خودته.

بعد اون زهرا که مورد خطاب قرار گرفت در حالیکه از من اجازه می گرفت پا شد که بره. داشت می رفت بیرون که یه نفر دیگه از ته کلاس خیلی جدی گفت آره، بخورشون!

یعنی من ترکیدم از خنده.

پ.ن: بعدشم که صداش اومد که داشت با دعوا و خیلی جدی همه رو جمع می کرد تو کلاساشون، معلوم بود واقعا داره می خوره شون و وقتی ام که برگشت کلاس، یه سکوت دلنشین همه جا حاکم شده بود...

دبیرستان

تحقیق جان و دلی

زهره | جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ | 2:8
 

وقتایی که ساعت به ساعت یادم نمیاد به تلگرام سر بزنم، یعنی یا خیلی بی حوصله ام، یا مشغول یه کار جذابم، یا خوابم!
الان ساعت ها در حالت دوم بودم.

اولش که تمرینای دانشگاهو دستم گرفتم، با اکراه بود. فکر می کردم بیخودن. ولی سایتایی که استادم معرفی کرده و از توی اونا، ازمون کار خواسته، فوق العاده جذاب و جامعن.
چقدر همه چی تمومه سایت های علمی اون وریا. چقدر همه ی نیازا رو به بهترین شکل برطرف می کنه. چقدرتخصصی و باحاله. سیر نمیشم از گشت زدن توشون.

در مقابل عظمت و قشنگی شون، دارم شبیه قحطی زده ها عمل می کنم و حقیقتا متوجه گذر زمان نیستم.

 

رشته ی من زیست شناسی، علوم جانوری، گرایش بیوسیستماتیک جانوریه بچه ها. هم خواستم آشنا شین، هم اگه کسی هم رشته م بود و دوست داشت پیام بده.

 

+ حالا یه جوری میگم "بچه ها"، انگار وبلاگم مملو از خواننده س!

+ بعد این جور وقتا، کارم که تموم میشه و مثلا می خوام یه موزیک گوش بدم، حس می کنم درست نیست هر آهنگی گوش بدم و حس فرهیختگی بهم دست میده و آهنگی که گوش میدمم باید سنگین و عمیق باشه!!

دانشگاه

فرهیخته

بعد همه میگن معلمی آسونه...

زهره | دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۷ | 2:3
 

ساعت ۱۰ رسیدم خونه و خوندن و آماده کردن درس و سرچ کردن یه سری نکات تکمیلی و خوندن کتابای تست و طرح سوال برای امتحان تا الان طول کشید.

کاش وقت بیشتری داشتم.الان خوابمم نمیاد.میتونم بیدار بمونم و بیشتر کار کنم، ولی اگه این کارو کنم فردا اصلا بازدهی ندارم.

+ دانشگاه و خونه و مدرسه ی من توی ۳ تا شهر متفاوتن و واسه همین طبیعیه که دیر برسم خونه.

کار

دیشب

زهره | یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۷ | 12:55
 

تولد مذکور رو رفتم. با یه شیشه عطر برای هدیه و یه چهره ی خسته ی از صبح سر پا و سر کلاس بوده و یه کیف سنگین رو دوشم که توش همه چیز داشتم.

از ظرفای نمونه که عنکبوتام توش بود تا ظرف میوه و شکلات!

 

تولد

زهره | شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۷ | 15:16
 

امروز صبح علی الطلوع پیام داده و منو دعوت کرده تولدش.

اینجور تولدا رو با این مدل دعوت هول هولکی دلم نمی خواد برم.

تنهایی

زهره | شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۷ | 15:13
 

یکی از ویسای دکتر هلاکویی رو تازگیا شنیدم. راجع به کسایی می گفت که توانایی تنها موندن ندارن. به محض اینکه وقتشون خالی میشه گوشیو برمیدارن و شروع می کنن زنگ زدن و حرف زدن یا قرار ملاقت گذاشتن با کسی.

بعد این جور مواقع ممکنه نفر اولی که میخوایم ببینیمش، در دسترس نباشه و نتوته بیاد. میریم سراغ نفر دوم و اگه اونم نتونه، کم کم میریم سراغ کسایی که اصلا ترجیحمون برای دیدار نیستن، ولی برای راحت شدن از شر تنهایی، انتخابشون می کنیم.

گاهی دقیقا همینجوری ام من.

 

تنهایی

یه مزیت بین این همه سختی

زهره | شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۷ | 15:6
 

یکی از خوبی های تحصیل و تدریس همزمان، اینه که توی یه هفته هم باید نقش شاگرد و دانشجو رو داشته باشم و هم نقش معلم.

وقتی دانشگام و درس دادن استادامو می بینم، همش تدریس خودم برام یادآوری میشه و می فهمم کجاها بد بودم.

دانشجو؟

زهره | شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۷ | 14:55
 

 استاد اومده سر کلاس میگه یکی از نکات خیلی مهم نمونه گیری اینه که توی فصلش برین نمونه بگیرین.

نمی دونستم چه جوری خنده مو از حرف مسخره ش جمع کنم که شروع کرد به زدن مثالهایی که دانشجو ها حتی نمی دونستن فصل نمونه گیری کیه و مثلا توی فصل جفت گیری یه ماهی خاص، رفتن نمونه جمع کنن. در حالیکه اون ماهیه توی فصل جفت گیریش میره یه جاهایی که عقل جنم بهش نمی رسه و یه مدتی کلا گم و گوره...

حالا فکر کنین اطلاعات پایه ی یه دانشجو راجع به گونه ای که کار می کرده چقدر کم بوده که حتی این چیز بدیهی رو نمی دونسته.

 

تبیین

زهره | دوشنبه هفتم آبان ۱۳۹۷ | 23:43
 

اینکه گفتم نمی دونم انتخابم درست بوده یا نه منظورم این نبود که دانشگاه بده. در وصف فردوسی عزیزم که هرچی بگم کم گفتم، منتها سرم حسابی شلوغه و مجال حال کردن با تک تک اجزا و امکانات دانشگاه رو ندارم.

جمعه میرم مشهد. شنبه و یکشنبه کلاس دارم. آخرین کلاس یکشنبه م که تموم میشه با عجله میرم که به آخرین اتوبوس برسم و گاهی نمی رسم. شب می رسم خونه و درسا و کارای دوشنبه رو آماده می کنم. دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه مدرسه ام و هفته در میون پنج شنبه ها هم برا جبرانی شون میرم. این جور وقتا پنج شنبه عصر تنها فرصتم برای انجام کارای دانشگاه و مدرسه س و گاهی واقعا خسته میشم.

اینه که میگم نمی دونم انتخابم درست بود یا نه. 

احتمالا اگه قبل پیش اومدن این شرایط، یه فیلم از حال و روزی که قراره پیش بیاد نشونم می دادن، حاضر به قبولش نمی شدم. ولی خب الانم غر نمی زنم. چون دنیا و بقیه، مسئول و مختار زندگی من نبودن و نیستن. هرچقدر سخت، هرچقدر فشرده و هرچقدرم طاقت فرسا، انتخاب خودم بوده.

تنها تلاشم اینه که به بهونه ی دانشگاه، توی کارای مدرسه اهمال نداشته باشم و برعکس.

وقتی میرم مدرسه، حسابی آماده باشم.تسلط روی درسی که دارم میدم، استفاده از فیلم و انیمیشن و بلد بودن انتقال مفهوم درس برام از اولویت هامه. انگار نه انگار که دانشگاهی هست.

 وقتی ام که میرم تو قالب یه دانشجو، حسابی کتاب بخونم و از استادای محشرم کلی سوال بپرسم. عین روز برام روشنه که کار نکردن و سوال نپرسیدن از این استادا، چقدر میتونه بعدا پشیمونم کنه. ترجمه هامو عقب نندازم و بدونم توی دنیا چه خبره و آخرین مقاله ها رو بخونم.

+ با یه آشنای قدیمی، دختری که هم سن منه، ازدواج کرده و الان بارداره، چند دقیقه ای هم صحبت شدم. هی میگفت خب تا دیر نشده انصراف بده از دانشگاه. هرچی می گفتم که نه، من توی این چالش ها، بیشتر لذت می برم و گاهی این فشرده شدن کارا، باعث میشه سخت تر کار کنم و همه چیز رو با نظم پیش ببرم. ولی اصرار داشت که انصراف بدی بهتره.

حس کردم ازدواج و بچه رو برای خودش یه جور رکود می دونه و دلش نمی خواد پیشرفت کسی رو توی درس ببینه و اگه این حس من درست باشه، عمیقا ناراحت میشم براش و دلم می سوزه از این حجم عدم رضایتی که هر روز دارم دور و برم می بینم.

یعنی می رسه روزی که همه ی دلا خوش باشه؟

دانشگاه

مدرسه

رضایت از زندگی

بازم من

زهره | شنبه پنجم آبان ۱۳۹۷ | 13:51
آخرین باری که اینجا رو باز کردم و نوشتم، هنوز کنکور ارشد رو نداده بودم.

کنکوری که بیشتر به اصرار بقیه بود تا میل خودم. ثبت نامش هم توی آخرین روز انجام شد و خود کنکورم هول هولکی دادم که زود برگردم و برا عروسی آزاده (دخترخاله م) آماده شم.

و الان دارم از تو سایت دانشکده پست میذارم.

دانشکده علوم دانشگاه فردوسی؛ تحقق خیلی از رویاها بود برای من.

استادای محشر، سطح بالای دانشگاه، آزمایشگاهای عالی.

ولی الان نمی دونم انتخابم درست بود یا نه.

دانشگاه فردوسی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • مهر ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۴
  • آرشيو
برچسب ها
  • مدرسه (42)
  • دانشگاه (35)
  • کتاب (32)
  • شکرگزاری (22)
  • سفر (16)
  • امتحان (15)
  • فیلم (11)
  • عشق (10)
  • معلم (10)
  • خوابگاه (10)
  • بچه هام (10)
  • زن (9)
  • من (9)
  • شعر (9)
  • مازندران (8)
  • زندگی (6)
  • پایان نامه (6)
  • برف (5)
  • مشهد (5)
  • تو (5)

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پیچکی مرموز محفوظ است .