خیلی خوب بود. استاد سخت گیرم راضی بود:)
ازم پرسید اینا رو تنهایی خوندی؟
یا بعد از مثال هایی که می زدم ازم پرسید معلم بودی. نه؟
خوشحال کننده بود این سوالاش.
هوام که عالیه امروز. خوبه همه چی.
فقط یه چیزی هست که حل نشده! حل میشه ایشالا.
این از امروز؛ حالا برم سراغ دیروز.
با اتوبوس اومدم مشهد. سر شب بود و یه خانمی با سه تا بچه کنارم بود. میشدن چهار نفر در واقع. بعد این خانومه میخواست کرایه ی دو تا صندلی رو بده. هی به اون شوفره می گفت بچه هامو می گیرم بغلم.
وضعیت بدی بود. کاملا حس کردم همون دو تا کرایه رو هم داره به سختی میده. می خواست بره مشهد پیش دکتر. ازم پرسید شب میذارن تو حرم بمونم؟ یه جوری شدم اصلا. خیلی موقعیت بدی بود.
خلاصه همینجوری حرف می زدیم که خانوم پشت سرمم قاطی حرفا شد (همچین مجمع هایی شکل میگیره بین زن ها، اونم توی اتوبوس، بدون شناخت، از سر مهربانی)، گفت بیا بریم خونه ی من. اولش قبول نکرد اون زنه که مادر سه تا بچه بود، ولی بعد راضی شد.
انقدر خوشحال بودم که حد نداشت.
امیدوارم اون خانومه که کمک کرد، هیچ وقت هیچ جا گیر نکنه و اگرم کرد، یکی عین خودش، گره از کارش وا کنه.
دمش گرم واقعا.
نمی دونم اگه من خونه داشتم این کارو می کردم یا نه.
همین دیگه.