یه کمردرد غریبی منو گرفته. از اونا که از درد زیاد، حالت تهوع گرفتم.
دلیلش؟ خونریزی!
ظهر از خونه دوستم برمیگشتم خوابگاه، عطاری دیدم سر راه، رفتم زیره بگیرم. پسر فروشنده هه پرسش و پاسخ راه انداخت و منم گفتم برا چی میخوام. رفت بالا منبر که چی خوبه و چی بده. تهشم گفت یه معجون میدم بهت که طلاست و فلانه و بهمانه. چند تا چیز میز ریخت رو هم، که دم کنم. شد ۴۰ هزار تومن.
حالا که اومدم خوابگاه می بینم این سرپرست گدا، کتری خوابگاه مهمانو برداشته. خلاصه که من موندم و یه کیسه علف ملف!
درد دارم، ولی میخوام پاشم برم بیرون.
دیگه از ۹ که بگذره نمی تونم برم. می دونم اگه نرم پشیمون میشم.
هم یه کم راه برم، هم پرینت بگیرم از چند صفحه ی کتاب درسی که بخونم و ترجمه کنم. شایدم یه چیزی خوردم و دردمم بهتر شد.
+ مرد بودن هزار و یک مشقت داره ها، ولی بابت تجربه نکردن این درد تکراری و دوره ای، باید هر صبح و شب، شکر به جا بیارن.