الان کلی از گزارش کارای دوران کارشناسی رو دور ریختم.
به علاوه ی رونوشت یه عالم نامه ی اداری و اعتراضی به وزیر و رییس و مدیر و کی و کی!
این نامه ها خاطره انگیز بودن البته. با این حال نگهشون نمی دارم.
چه اهمیتی داره که من سال فلان چه سختی ای کشیدم و چه اعتراضایی کردم؟ مخصوصا که اعتراضا نتیجه هم نداشتن.
یه سری کتابم که مال نوجوانی خودمه رو جدا کردم بدم کتابخونه ی مدرسه. هرچند سخته دادنش. ولی می دونم استفاده نمی کنم. اینجوری لااقل شاید کس دیگه ای بخونه شون.
حرف کتاب شد، اینم بگم.
هفته ی پیش کلی کتاب بردم مدرسه برا بچه ها. اولین بار بود این کارو می کردم. قبلش تو کلاس از خوندن و داستان و دنیای جادویی کلمه ها براشون گفته بودم. ولی کتاب نبرده بودم.
سعی کردم کتابای جذابی باشه. یعنی در درجه ی اول برام خوندنی بودنش مهم بود تا صرفا آموزنده بودنشون.
هی فکر می کردم سر کلاس راجع به هر کتاب چی بگم که بهتر تبلیغ شه و بچه های کتاب نخونده ی من ترغیب شن.
هفته ی پیش، کتابا رو روی هم گذاشته بودم و شبیه شیرینی بسته بودمشون.
وارد کلاس که شدم جیغ زدن دخترا.
و نمی دونستن که منم دارم تو دلم یه جیغ بلند می زنم از ذوق.
وای! فکرشم نمی کردم که استقبال کنن. این هفته که رفتم بازم کتاب بردم.
تقریبا همه شون یکی خونده بودن و مبادله کرده بودن.
خیلی خوشحال شدم.
+ حالا این وسط مربی پرورشی گیر داده که چی بوده دادی؟ مشکلی نداشته باشن کتابا.
نمی دونم واقعا نمی دونه یا خودش رو به ندونستن زده. این دخترا همه شون گوشی و سیم کارت دارن. به هر چیز خوب و بدی دسترسی دارن و من حتی اگه بی محتوا ترین کتابا رو هم بدم، از فیلما و محتواهایی که خیلی هاشون مدام باهاش سر و کار دارن بهتره.
+ این دفعه یادم بود توصیه ت رو و شازده کوچولو رو هم بردم.