پیچکی مرموز

ریشه می دواند و بالا می رود از روحم...

وطن

زهره | جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۷ | 22:16
من از این سرزمین چه خواستم 
جدا از تکه‌ای نان 
گوشه‌ای سرشار از  اطمینان  
جیبی سیر و 
مُشتی آفتابِ آرام...
بارانی از دوست داشتن و 
پنجره‌ای باز  به سوی آزادی و عشق.

من بیش از این چه خواستم
که هرگز نبود. 
 
تا که نیمه‌شبی
دروازه‌ای را شکستم 
 رفتم
...برای همیشه رفتم.

شیرکو بیکس
ترجمه:علی رسولی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • مهر ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۴
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پیچکی مرموز محفوظ است .