پیچکی مرموز

ریشه می دواند و بالا می رود از روحم...

زهره | جمعه سی ام آذر ۱۳۹۷ | 10:23

دیشب اومدم حرف بزنم اینجا. (البته اگه بشه به تایپ کردن گفت حرف زدن)
اون قدر از هجوم یهویی یه عالم تجربه ی یخ، سردم شد دیشب که اینجا برام عین این بود که از دور یه آتیش دیده باشم و یه نفر که نشسته کنارش. دویدم سمتش که شاید گرم شم.

خواستم بنویسم، وسطای تایپ کردن ولی، حتی دستام گیرایی نوشتن نداشت. سرما از دستام بالا رفت. بالاتر تا رسید به قلبم. و مغزم حتی. و الان از مرز سرما گذشتم و بی حسم انگار و گرمای نزدیک آتیش که گمون نکنم، سوختن توی آتیش شاید اثر کنه.

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • مهر ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۴
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پیچکی مرموز محفوظ است .