پیچکی مرموز

ریشه می دواند و بالا می رود از روحم...

وجدان

زهره | یکشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۷ | 23:36
 

۱. الان بخوام با کسی حرف بزنم کلافه میشه از فین فین کردنم و تا میام با صدای تودماغی یه جمله ای سر هم کنم، عطسه نمیذاره جمله م به آخر برسه.

۲. تو راه مشهد به خونه بودم. یه ژست مظلوم برا خودم گرفته بودم و داشتم سعی می کردم یه جوری برا وجدانم بهانه جور کنم که تا رسیدم خونه، نگه پاشو کارای مدرسه رو انجام بده و درس بخون و نکته بنویس و از اینترنت ویدیوی باحال درسی بگیر

و یه جوری به وجدان عزیز بفهمونم که تقصیر من نبوده این سرماخوردگی و یهویی شده. 

اما الان که رسیدم خونه و خواستم مذاکراتمو با وجدان شروع کنم، یاد دیشب افتادم. بعد از کلاس رفتم بیرون، فقط برا اینکه ده دقیقه ای برم و یه بسته کاغذ بخرم و برگردم.

اما خب یه نیروی عجیب و غریبی گفت نرو زهره!

و انصافا هوا با همه ی سردیش می طلبید که یه کم بیشتر بمونم.

۳. مسیرمو برا خرید کاغذ یه جوری کج کردم که سر راه از بازار و مهم تر از اون از جیگرکی رد بشم. 

ولی خب انگار جیگر تنها چیزی نبود که دیشب خوردم. سرمام باهاش اومد.

من ولی پای همه ی لرزاش می شینم.:)

مشهد

جیگرکی

سرماخوردگی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • مهر ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آبان ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۴
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای پیچکی مرموز محفوظ است .