۱. الان بخوام با کسی حرف بزنم کلافه میشه از فین فین کردنم و تا میام با صدای تودماغی یه جمله ای سر هم کنم، عطسه نمیذاره جمله م به آخر برسه.
۲. تو راه مشهد به خونه بودم. یه ژست مظلوم برا خودم گرفته بودم و داشتم سعی می کردم یه جوری برا وجدانم بهانه جور کنم که تا رسیدم خونه، نگه پاشو کارای مدرسه رو انجام بده و درس بخون و نکته بنویس و از اینترنت ویدیوی باحال درسی بگیر
و یه جوری به وجدان عزیز بفهمونم که تقصیر من نبوده این سرماخوردگی و یهویی شده.
اما الان که رسیدم خونه و خواستم مذاکراتمو با وجدان شروع کنم، یاد دیشب افتادم. بعد از کلاس رفتم بیرون، فقط برا اینکه ده دقیقه ای برم و یه بسته کاغذ بخرم و برگردم.
اما خب یه نیروی عجیب و غریبی گفت نرو زهره!
و انصافا هوا با همه ی سردیش می طلبید که یه کم بیشتر بمونم.
۳. مسیرمو برا خرید کاغذ یه جوری کج کردم که سر راه از بازار و مهم تر از اون از جیگرکی رد بشم.
ولی خب انگار جیگر تنها چیزی نبود که دیشب خوردم. سرمام باهاش اومد.
من ولی پای همه ی لرزاش می شینم.:)