امروز استاد حدود هشت و هشت دقیقه اومد کلاس و تقریبا نصف کلاس نبودن.
به تریج قباش برخورد و رفت اتاقش. گفت هر وقت همه اومدن صدام کنین. بعد که همه اومدن یکی از بچه ها رفت دنبالش، اونم باز به قهرش ادامه داد و گفت یاد نگرفتین احترام چیه و این حرفا و نیومد کلاس که مثلا بچه ها رو تنبیه کنه.
بچه هام آوازخوانان و جامه دران و خندان، توی هوای خوب و خنک و بارون زده ی پاییزی متفرق شدن.
و دریغ از ذره ای تنبه!